رویای من
تیک تاک...تیک تاک... .صدای تیک تاک ساعت مثل ضربات پتکی شده که داره به سرم کوبیده میشه،صداهایی رو از دوروبرم می شنوم که دارن بهم میگن:دیدی چی شد ،اینقدر این دست ،اون دست کردی که یه نفر دیگه اونو گرفت و برد .واقعا که خیلی بیعرضه ای ،اینو از اول نمینونستی بهش بگی ،دختره که بازیچه دست تو نبود ،یکی بهتر از تو گیرش اومد ،جوابش داد و رفت دنبال بخت و اقبال خودش ،اصلا اون تیکه تو نبود ،حالا هم تو باید به فکر خودت باشی ،این نشد یکی دیگه ،چیزی که زیاده دختره ،آرزوشونه که شوهری مثل تو گیرشون بیادو... .
نمی دونم،چندساعت،چندروز،چندسال.ولی از وقتی یادم می یادمی خاستمش،یادمه فقط به خاطر اون می رفتم،می رفتم تاببینمش،به چشاش نگاه کنم وقتی به چشاش نگاه میکردم اینگاردارم تمام دنیارومی بینم،هرچی تودلم بودروباعشق براش می گفتم،که تو هیچ کتابی نوشته نشده بود ولی اگه همه اونا رو می نوشتی الان یه کتاب شده بود ،ولی نمی دونم چه نیرویی،چه حسی باعث میشد که این حرف رو تو دلم نگه دارم،چه چیزی باعث می شد تااین کلمه رو ،رو زبون جاری نکنم،مادرم همیشه بهم می گفت :پسر،اینقدر مغرور نباش ،خوب بهش بگو،بخدا همین یه کلمه ارزش تموم اون حرفا و دردو دلایی که باهاش کردی رو تو خودش داره.
من هم درجوابش می گفتم:مامان ،اون که خودش می دونه ،وقتی می دونه چرا باید بهش بگم؟مادرم هم می گفت:حالا...ازماگفتن بود.
درواقع داشتم خودم رو با این حرفا گول می زدم ،هروقت به دیدنش می رفتم این حرف،این یه کلمه رو تو دلمداشتم ولی نمی تونستم رو زبون جاریش کنم ،نمی دونم شاید اون نگاه های معصوم ،با اون لبخند قشنگی که تو صورتش هویدا می شدمنو آروم می کرد ،هروقت کنارش می شستم و تو چشاش نگاه می کردم و حرفای دلم رو بهش می زدم ،اونم تو چشام نگاه می کرد و با اون لبخندش جواب تمام حرفا و دردودلامو می داد ،یادمه یه روز ازش پرسیدم که چه حسی نسبت به من داری؟لبخندی زد و بهم گفت :خیلی احساساتی هستی،اولش خوشم اومد ،چون تمام احساسم اون بود اما حالا...
اما حالا به خودم می گم که من هیچی نیستم جز یه احساساتی بیعرضه ،که تمام احساسم رو به چند تا کلمه پوچ و بی ارزش فروختم ،اگه بجای گفتن اون همه حرف،این یک کلمه حرف رو بهش می زدم ،الان شاهد زیباترین لبخند زندگیم بودم،ولی چه فایده ،باورم نمی شد،هنوزم باورم نمی شه ،وقتی بهم گفتن دیگه مال تو نیست ،وقتی بهم گفتن دورش رو خط بکش ،وقتی بهم گفتن اون الان مال یه دنیای دیگه است.
اولش فکر کردم تمام اون حرفا یه شوخیه ،یه شوخی بی مزه،ولی وقتی خودش رودررو جلوم وایساد،تو چشام نگاه کردوبهم گفت.
انگار تمام دنیا رو ،رو سرم خراب کرده باشن ،اولش باورم نشد ، به چشاش نگاه کردم معصومیت قبل رو نداشت ،دیگه اون لبخند قشنگ همیشگی رو ،رو چهره اش نداشت ،باورش سخت بود ،تنها چیزی که بهش گفتم این بود :ان شاله خوشبخت بشی،با نگاهم به یک نقطه خیره شده بودم و رفتنش رو بدرقه می کردم و تنها چیزی که برای گفتن داشتم یه آه کشدار بود.
خودم رو تو خلوت و تنهایی حبس کرده بودم و به خودم می گفتم همش یه خیاله،یه خوابه ،ولی نه خیال بود نه خواب،بلکه واقعیت داشت .
می خواستم تمام رویاهای زندگیم رو تو زندگی با اون پیاده کنم اما حالا زندگی برام یه رویا شده ،الان رویا ،برام یه رویا شده ، با صدای مادرم به خودم میام،به خودم یه نگاهی میندازم،تنها چیزی که برام مونده:یه قطره اشک ،یه برگ گل سرخ ویک نامه که روی اون نوشته شده :دوست دارم.
