كاه ميخاهم ماه باشم تادرسياهي شب فانوس نكاهت باشم.
كاه ميخاهم باىباشم تاباخودم يادت را به همه جاببرم.
كاه ميخاهم خوىم باشم تاهرانجه كه هست رادرخودم داشته باشم.
اگرروزی دشمن پیداکردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی اگر روزی تهدیدت کردند"بدان در برابرت ناتوانند:اگرروزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست!اگرروزی ترکت کردند"بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
احساس
احساس رو باور کن نه به اندازه ای که گردوخاکش روی قلبت بشینه.
....................................................................................................
هیچ وقت خودت رو اسیر احساس نکن چون که تو رو ،تو سیاه چال غم حبس می کنه.
احساس
احساس رو باور کن نه به اندازه ای که گردوخاکش روی قلبت بشینه.
....................................................................................................
هیچ وقت خودت رو اسیر احساس نکن چون که تو رو ،تو سیاه چال غم حبس می کنه.
عشق به زندگی
تصور برگ ،برگ زندگی ،آنچه که خواهیم دانست:به بار نشستن درخت زندگی وچشیدن طعم زندگی از میوه های زندگی ،آنچه را که دراین مدت به خاطرآن فدا خواهیم شد،عشق به زندگیست.
رویای من
تیک تاک...تیک تاک... .صدای تیک تاک ساعت مثل ضربات پتکی شده که داره به سرم کوبیده میشه،صداهایی رو از دوروبرم می شنوم که دارن بهم میگن:دیدی چی شد ،اینقدر این دست ،اون دست کردی که یه نفر دیگه اونو گرفت و برد .واقعا که خیلی بیعرضه ای ،اینو از اول نمینونستی بهش بگی ،دختره که بازیچه دست تو نبود ،یکی بهتر از تو گیرش اومد ،جوابش داد و رفت دنبال بخت و اقبال خودش ،اصلا اون تیکه تو نبود ،حالا هم تو باید به فکر خودت باشی ،این نشد یکی دیگه ،چیزی که زیاده دختره ،آرزوشونه که شوهری مثل تو گیرشون بیادو... .
نمی دونم،چندساعت،چندروز،چندسال.ولی از وقتی یادم می یادمی خاستمش،یادمه فقط به خاطر اون می رفتم،می رفتم تاببینمش،به چشاش نگاه کنم وقتی به چشاش نگاه میکردم اینگاردارم تمام دنیارومی بینم،هرچی تودلم بودروباعشق براش می گفتم،که تو هیچ کتابی نوشته نشده بود ولی اگه همه اونا رو می نوشتی الان یه کتاب شده بود ،ولی نمی دونم چه نیرویی،چه حسی باعث میشد که این حرف رو تو دلم نگه دارم،چه چیزی باعث می شد تااین کلمه رو ،رو زبون جاری نکنم،مادرم همیشه بهم می گفت :پسر،اینقدر مغرور نباش ،خوب بهش بگو،بخدا همین یه کلمه ارزش تموم اون حرفا و دردو دلایی که باهاش کردی رو تو خودش داره.
من هم درجوابش می گفتم:مامان ،اون که خودش می دونه ،وقتی می دونه چرا باید بهش بگم؟مادرم هم می گفت:حالا...ازماگفتن بود.
درواقع داشتم خودم رو با این حرفا گول می زدم ،هروقت به دیدنش می رفتم این حرف،این یه کلمه رو تو دلمداشتم ولی نمی تونستم رو زبون جاریش کنم ،نمی دونم شاید اون نگاه های معصوم ،با اون لبخند قشنگی که تو صورتش هویدا می شدمنو آروم می کرد ،هروقت کنارش می شستم و تو چشاش نگاه می کردم و حرفای دلم رو بهش می زدم ،اونم تو چشام نگاه می کرد و با اون لبخندش جواب تمام حرفا و دردودلامو می داد ،یادمه یه روز ازش پرسیدم که چه حسی نسبت به من داری؟لبخندی زد و بهم گفت :خیلی احساساتی هستی،اولش خوشم اومد ،چون تمام احساسم اون بود اما حالا...
اما حالا به خودم می گم که من هیچی نیستم جز یه احساساتی بیعرضه ،که تمام احساسم رو به چند تا کلمه پوچ و بی ارزش فروختم ،اگه بجای گفتن اون همه حرف،این یک کلمه حرف رو بهش می زدم ،الان شاهد زیباترین لبخند زندگیم بودم،ولی چه فایده ،باورم نمی شد،هنوزم باورم نمی شه ،وقتی بهم گفتن دیگه مال تو نیست ،وقتی بهم گفتن دورش رو خط بکش ،وقتی بهم گفتن اون الان مال یه دنیای دیگه است.
اولش فکر کردم تمام اون حرفا یه شوخیه ،یه شوخی بی مزه،ولی وقتی خودش رودررو جلوم وایساد،تو چشام نگاه کردوبهم گفت.
انگار تمام دنیا رو ،رو سرم خراب کرده باشن ،اولش باورم نشد ، به چشاش نگاه کردم معصومیت قبل رو نداشت ،دیگه اون لبخند قشنگ همیشگی رو ،رو چهره اش نداشت ،باورش سخت بود ،تنها چیزی که بهش گفتم این بود :ان شاله خوشبخت بشی،با نگاهم به یک نقطه خیره شده بودم و رفتنش رو بدرقه می کردم و تنها چیزی که برای گفتن داشتم یه آه کشدار بود.
خودم رو تو خلوت و تنهایی حبس کرده بودم و به خودم می گفتم همش یه خیاله،یه خوابه ،ولی نه خیال بود نه خواب،بلکه واقعیت داشت .
می خواستم تمام رویاهای زندگیم رو تو زندگی با اون پیاده کنم اما حالا زندگی برام یه رویا شده ،الان رویا ،برام یه رویا شده ، با صدای مادرم به خودم میام،به خودم یه نگاهی میندازم،تنها چیزی که برام مونده:یه قطره اشک ،یه برگ گل سرخ ویک نامه که روی اون نوشته شده :دوست دارم.
یه احساس تازه
وقتی عشق بوجودمیاد ،یه احساس تازه ،یه حس نو که خیلی برات تازگی داره تو وجودت شعله ور میشه که قلبت برای برای بودن و زندگی کردن به تبش وا می داره ،اون موقع است که ایمانت رو تو عشقت خلاصه می کنی ،اون موقع است که زندگیت رو تو عشقت ،ایمانت ،باورت می بینی و وقتی تو نیستی عشقی نیست و وقتی عشقی نیست زندگی نیست. چون زندگی بی تو معنایی نداره.
من و زندگی
شاید اگه از خیلی هابپرسی که واسه چی داری زندگی می کنی؟جواب دندون شکنی بهت ندن یا شایدم اصلا جوابی بهت ندن،شاید جوابی رو بهت بدن که تو رو تو یه عالم دیگه می بره چرا که خودت هم همچین حس و حالی رو نسبت به زندگی داری،ولی اگه ازمن بپرسن؟
زندگی یعنی زنده موندن برای اون چیزایی که دوسشون داری و میخای بهشون برسی ،برای پول ،زمین ،ماشین و عشق وخیلی از چیزای دیگه .فکر می کنی این چیزا رنگ و روی تازه ای به زندگیت میده ،یا به قول امروزیا زندگیت رو از این رو به اون رو می کنه .
وقتی به عنوان یه فرد تو جامعه قدم میذاری ومجبوری که دوروبرت رو خوب بپایی ،رو آدما وشخصیت ها وخیلی از چیزای دیگه شناخت پیدا کنی ،وبا هرقدمی که یک عمر از زندگیت به حساب میاد ،هرکدومش رو پشت سر بذاری ،و وقتی خوب دیدن و خوب شناختن رو یاد گرفتی وبه قولی گفتنی آدم می شی،اونوقته که می بینی خیلی از چیزا تو وجودت هستن که یه نوع نیاز به حساب میان ،که در خیلی ها متفاوته وبرای رفع این نیازهاشون دست به هر کاری میرنن.
ولی یه حس ،یه نیاز هست که همه به دنبالشن ،نیاز به عاشق شدن ،درسته که خیلی از عشقا مادین ولی گاهی اوقات یه عشقایی تو وجودت به وجود میاد که تمام دنیا رو نمیشه توش خلاصه کرد ولی تمام زندگیت رو تو این عشق خلاصه می کنی ،وبه خاطر همین به خودت میگی :زندگی یعنی نفس کشیدن .نفس کشیدن واسه عشقت .
خودت رو مثل یه درختی می بینی که با ریشه به زندگیش ادامه میده واگه ریشه رو ازت بگیرن دیگه خودت هم نیستی ،واگه تو هم به عشقت نرسی دیگه نفس کشیدن برات بی معنی میشه ،اونوقته که خودت رو یه دنیا پرازحسرت و غم می بینی و وقتی حق نداری برای خیلی از چیزا لبخند بزنی،این حق رو هم به خودت نمیدی که برای خیلی از چیزها هم گریه کنی،وتنها چیزی که اززندگیت می مونه حسرت و غم ازدست دادن خیلی از چیزهاییه که تو یه کلمه خلاصش کردی............عشق...............
